📜 محمدحسین رکن‌زاده آدمیت با ظرافت در کتاب خود از گفت‌وگوی یک صاحب‌منصب انگلیسی با دختری به نام سکینه یاد می‌کند.

📃 ژنرال انگلیسی از دختر می‌پرسد شما از صدای توپ نمی‌ترسی؟
سکینه می‌گوید: چرا بترسیم، گلوله توپ به ما نمی‌رسد
ژنرال: هیچ‌ گلوله‌ای نزدیک شما به زمین نیفتاد؟
سکینه: چرا نزدیک غروب دو تا آمد ولی من نترسیدم ...
ژنرال: چرا از دلوار نمی‌روید؟
سکینه: برای چه بروم؟ اینجا وطن ماست، خان گفته خارج نشوید، شما چرا گلوله می‌اندازید؟ چرا ما را اذیت می‌کنید؟
ژنرال: خان شما ما را اذیت کرده
سکینه: خان ما خوب است بی‌جهت به کسی صدمه نمی‌زند، نه توپ نه طیاره و نه توان زیاد دارد که بتواند شما را اذیت کند؛ یک‌هفته پیش خان به مادرم گفت فرنگی‌ها ما را اذیت می‌کنند و حالا هم خیال دارند برازجان دلوار و اهرم را بگیرند اما من و زایرخضرخان و غضنفرالسلطنه نمیگذاریم.
ژنرال: ما تا مجبور نشویم زن و بچه‌ها را آزار نمی‌دهیم سپس با خود می‌گوید چه بچه هوشیاری ...

📚 محمدحسین رکن‌زاده آدمیت؛ دلیران تنگستانی صــ ۱۱۲/۱۱۴